شب يلداست .شب رسيدن ماه به خورشيد . شب ممکن شدن ناممکن ها
. شب بلند آرزوها .
کاش بودی ؛ کاش ...
نمی دانی چه دلتنگم از بی تو بودن نمی دانی چه محزونم ؛ از بی تو ماندن
در اين ديجور شب بی پايان ؛ چراغ خانه دلم روشن از ياد توست ؛
اما کاش ... کاش اين خانه را ديگر از
عطر نفسهايت محروم باقی نگذاری .کاش ديگر ....
ماه به خورشيد رسيد ؛ اما من به تو هنوز ..... آه
امشب به ياد تو و برای تو دست به دامان مونس شيرين کلام خويش بردم .
او نيز فقط از تو می گويد ..
فقط از تو
مدامم مست می دارد ؛ نسيم جعد گيسويت
خرابم می کند هر دم ؛ فريب چشم جادويت
پس از چندين شکيبايی؛ شبی يارب توان ديدن
که شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت ؟؟
زهی همت که حافظ راست کز دنيی و عقبی
نيامد هيچ در چشمش ؛ بجز خاک سر کويت
روحت شاد ای خواجوی من ؛ چه خوش از دلم آگهی ؛ چه خوش از دلم نقل ميکنی .
| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 3:19 توسط negineshgh |
*~*~~*~*
تو نيستي كه ببيني چگونه عطر تو ؛ در عمق لحظه ها جاري است چگونه عكس تو ؛ در برق شيشه ها ؛ پيداست چگونه جاي تو ؛ در جان زندگي سبز است
تمام گنجشكان كه درنبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند ترا به نام صدا مي كنند
تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است طنين شعر نگاه تو درترانه من تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير به چشم همزدني ميان آن همه صورت ؛ ترا شناخته ام
به خواب مي ماند
تنها به خواب مي ماند چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند تو نيستي كه ببيني چگونه با ديوار به مهرباني يك دوست ؛ از تو مي گويم تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار جواب مي شنوم
تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو به روي هرچه در اين خانه ست غبار سربي اندوه بال گسترده است تو نيستي كه ببيني دل رميده من بجز تو ؛ ياد همه چيز را رهاكرده است
غروب هاي غريب در اين رواق نياز پرنده ساكت و غمگين ستاره بيمار است دو چشم خسته من در اين اميد عبث دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است تو نيستي كه ببيني
| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 3:13 توسط negineshgh |
*~*~عاشقانها~*~*
تا آساید،
دل زارم بنشین، به کنارم بنشین
بنشین ای گل،
به کنارم بنشین، دل زارم بنشین
سوز دل می دانی،
بنشین تا بنشانی، آتــــش دل را ...
یکنفس مرو که جز غم، همنفس ندارم
یار کس مشو که من هم، جز تو کس نـدارم
ای پری بنه به یک سو، ناز و دلفریبی
تـــا نصیبی از تــو یابد، جـــــان بی نصیبی
ماه من به دامنم بنشین، کز غمت ستاره بارم
شکوه ها ز دوریت هر شب، با مه و ستاره دارم
من چه باشم؛ بسته بندت،
نیمه جانی صید کمندت،
آرزومندت
از غمت چون ابر بهارم،
ای به از گلهای بهاری،
روی دلبندت
ای شمع طرب
سوزم همه شب
بنشین که شود طی
شب تارم بنشین، به کنارم بنشین
مرو مرو که بی تابم من، درون آتش و آبم من
دامنم ز اشک غم تر باشد
خارم ای گل ، بستر باشد
بیا بیا که نوشم جامی، ستانم از دهانت کامی
طره تو بوسه باران سازم
گه جان یابم، گه جان بازم
مه فتنه گرم، بنشین به برم،
چون ز دلداری، آمدی باری
تا به پایت جان
بسپارم بنشین، دل زارم بنشین ...
رهی معیری
| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 2:59 توسط negineshgh |